کار نکرده
شاگرد : «آقا معلّم! آیا شما کسی را برای کاری که نکرده است، تنبیه می کنید؟»
معلّم : «نه! من هرگز این کار را نمی کنم.»
شاگرد:«خوب، حالا که این طور شد با خیال راحت می گویم که مسئله های ریاضی را حل نکرده ام.»
وقت چیدن سیب
معلم:«بهترین زمان برای چیدن سیب هاچه وقت است؟»
شاگرد:«وقتی که سگ در باغ نیست و باغبان هم بیرون رفته.»
زنگ مدرسه
مدیر:«پسرجان!تو چرا از اول سال تاحالا هر روز دیر به مدرسه می آیی؟»
شاگرد:« آقای مدیر من چه کارکنم.شماهر روز،قبل از این که من به مدرسه بیایم،زنگ رامی زنید!»
زمان زلزله
معلّم :«پرویز!می توانی بگویی زلزله، چه وقت هایی اتّفاق می افتد؟»
پرویز :«آقا زمستان ها.»
معلّم :«چرا ؟»
پرویز :«برای این که برف می آید.زمین سردش می شود.شروع می کند به لرزیدن.»
درس عبرت
معلّم به یکی از شاگردانش گفت :« چرا درس خودت را حاضر نکردی ؟»
شاگرد گفت :«برای این که شما مرا تنبیه کنید، بچّه ها عبرت بگیرندودرسشان راحاضر کنند.»
آخرین دندان
معلّم از مجید پرسید:«آخرین دندانی که در دهان انسان پیدا می شود،کدام دندان است؟»
مجید کمی فکر کردوگفت:«آقا دندان مصنوعی.»
تولّد برادر
معلّم:«جمعیّت ایران چقدر است؟»
دانش آموز«72 میلیون ویک نفر.»
معلّم:«این یک نفر دیگر چیست؟»
دانش آموز:« برادر من است که امروز به دنیا آمده.»
معلم: وقتی گفته می شود «من می روم، تو می روی، او می رود» چه زمانی است؟
شاگرد: این زمانی است که زنگ خورده و ناظم هم جلوی در ایستاده.
معلم: یک یکی می شه چند تا؟
شاگرد: فکر نمی کنم خیلی بشه!!
تلفن مدرسه زنگ زد و مدیر گوشی رو برداشت.
مدیر: بفرمایید.
صدا: آقای مدیر، پسرم امروز نمی تواند به مدرسه بیاید.
مدیر: شما کی هستید؟
صدا: من پدرم هستم.
آموزگاری از یکی از دانش آموزان کلاس خود پرسید:
بگو ببینم کانال سوئز در کجاست؟
دانش آموز کمی فکر کرد و بعد با تعجب گفت: نمی دانم، آقا.
تلویزیون ما چنین کانالی را نمی گیرد!
معلم: چرا در نوشتن انشا از پدرت کمک نمی گیری؟
دانش آموز: آخه اون از دست شما دلخوره!
معلم: از دست من، چرا؟
دانش آموز: چون شما هفته ی قبل به انشای اون نمره بدی دادید!
روزی معلمی به شاگرد خود گفت: از روی درس 10 بار بنویس!
روز بعد شاگرد از روی درس شش بار نوشت. معلم به او گفت چرا از روی درس شش بار نوشتی؟!
شاگرد گفت: بدبختی اینجاست که ریاضی مان هم ضعیف است!!!
سر درس دستور زبان معلم از شاگردش می پرسه:
اگر تو الان بگی "از مدرسه خوشم میآید" این جمله دارای چه حالتیه؟
شاگرد میگه: حالت استثنایی!
معلم: «سعید، توجه کن! پنجاه تومان نخود، سی تومان لوبیا و چهل تومان گوشت خریدیم. جمعشان چقدر می شود؟»
سعید پس از کمی فکر: «یک کاسه آب گوشت حسابی!»
معلم: رضاجان می تونی با حیدر یه جمله بسازی؟
رضا: بله آقا! رفتم در خونه ی حیدر، هِی در زدم هِی در زدم، حیدر اومد، حیدر رو هم زدم!!
معلم به دانش آموز : اگرتو 200 تومن پول داشته باشی و برادرت 50 تومنآن را بردارد ،
چقدر پول برایت می ماند ؟ دانش آموز:‹300 تومن.›
معلم باعصبانیت :‹300تومن؟!)
دانش آموز:‹چون آنقدر گریه می کنم تا پدرم 150 تومان دیگرهم به من بدهد!›
معلم : ( مریم ! اگر همشاگردی ات , سارا , هزار تومان به تو بدهد و دوباره پانصد تومان دیگر
هم بدهد , درمجموع چقدر پول خواهی داشت ؟)
در همین موقع سارا با عصبانیت می گوید : اجازه ! ببخشید , از کیسه خلیفه می بخشید ؟
معلم:پسرم!سلطان حسین چگونه بر تخت سلطنت نشست؟
شاگرد: چهار زانو.
معلم از دانش اموزان خواست تا درباره ی یک مسابقه فوتبال یک انشا بنویسند
همه مشغول شدند به جز یک نفر معلم از او پرسید که چرا مشغول نمی شوی ؟
دانش اموز گفت من تمام کرده ام .
معلم به دفتر او نگاه کرد و دید نوشته به علت بارندگی مسابقه برگزار نخواهد شد!